آرسنآرسن، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

پسر نازمون آرسن

آرسن و دریا کنار

پسر نازم شکر خدا رفته رفته دل دردات داره کم می شه .سرماخوردگیتم همینطور .فقط لطف خدا بود . بعد بهبودیت به اتفاق مامان بزرگ و بابابزرگات صبح جمعه رفتیم و هوایی تازه کردیم. بعد سرماخوردگیت بازم نگرانت بودم . می ترسیدم سردی و گرمی هوا بهت نسازه ولی شکر خدا به خیر گذشت . جمعه خوبی رو کنارخانواده گذروندیم و واقعا خوش گذشت . الهی شکر   ...
18 مرداد 1391

ماجرای اسم گذاری آرسن

    بعد ازدواج با همسرعزیزم داشتن یه نی نی آرزوی هر دوتامون بود که این لطف الهی درست بعد از بیست و سه ماه و بیست و دو روز بعد شروع زندگیمون نصیب ما شد . قبل تشخیص جنسیت مامانی دو اسم پیشنهاد داد یکی واسه دختر یکی واسه پسر راسین ، نیاز .  مامانی فکر می کرد اسم راسین  تو قرآن هست ولی وقتی دید این اسم  تو قرآن نیست از انتخابش منصرف شد بعد اینکه فهمیدیم پسردار می شیم بابایی با جستجوهای زیاد از اینترنت و کتابها و....اسم آرسین را انتخاب کرد (لازم به ذکر  است که آرسین به معنی پسر آریایی است )بعد انتخاب این اسم ،خودمون و بعضی از اقوام نزدیک پسرمون را با اسم آرسین می شناختند و مام ...
18 مرداد 1391

واکسن دو ماهگی

مامان جونم سه شنبه هفته پیش وقت واکسن دو ماهگیت بود همش نگران بودم  می گفتم پسر نازم اذیت می شه .صبح زود رفتیم ، بغل مامانی تو خوب ناز بودی .دو تا واکسن و قطره ، که برای فلج اطفال هپاتیت ب و ب ث ژ بود . وقتی خانومه واکسنارو زد یه جیغی زدی از خواب بیدار شدی اما خدارو شکر خیلی زود آروم شدی  اومدیم که خونه استامینفونتو دادم و گرفتی خوابیدی . مرتب حوله سرد رو پاهات میذاشتم . عصری با اینکه می خواستم خونه باشم با اصرار مامان بزرگ رفتیم خونشون .خیلی دلشون می خواست تورو ببینن ولی به خاطر مشغله زیاد نمی تونستن بیان  برای همین ما رفتیم .  با دیدن تو  کلی ذوق کردن . تا وقت افطار اونجا بودیم ...
18 مرداد 1391

همه زندگیمونی

پسر خوشگلم عاشق خنده هاتیم همه دنیامونو میدیم تا لبات به خنده وا شه . با صدا های مختلف با غان غون کردنات با بابا و مامان حرف می زنی .اینا همه زندگی ست . پسرمون همه زندگیمونه . خدایا خودت حافظش باش .آرسن جونم مژه ها و ابروهات روز به روز با رشدت کامل می شن روزای اول تولدت مژه و ابروت خیلی کم بود ولی الان نه .همه چی شکر خدا خوب پیش میره    
17 مرداد 1391

لبخندای شیرین آرسنم

آرسنم لبخند قشنگت ،غان غون کردنات قند تو دل مامان و بابا آب می کنه . همش دلم می خواد نگاه به چشام بکنی و بخندی .         پسر عزیزم شکر خدا حالت بهتر از همیشه ست . تا سه روز دیگه دو ماهت تموم می شه و باید واکسن دو ماهگیت  تزریق بشه . نگرانیم از درد واکسنه که می دونم  پسر کوچولوی من اونم تحمل می کنه. الان که دارم تایپ می کنم صداتو می شنوم غان غون کردناتو . خیلی می خوامت خیلی. همه زندگی بابا و مامانی هستی. ...
16 مرداد 1391

شکم دردای پسرم

پسر گلم چند روزی می شه که شکم دردات مثل روزای اول زیاد شده طوری که تو خواب نازم همش پیچ و تاب می خوری  بیدار می شی . سخته واقعا . بابایی وقتی برای سحری بیدار می شه شمام بیدار می شی و تا خود صبح پیچ و تاب می خوری اینم می گذره فقط باید یکم صبور بود که اینم سعی می کنم از بابایی یاد بگیرم . پسر گلم سر فرصت می خوام از صبر و تحمل بابایی از مهر و محبتی که داره یه دل سیر برات بنویسم . می خوام بدونی بهترین بابای دنیا رو داری . مامانی ام خوشبخته خوشبخته چرا که همسر فهمیده و پسر گلی داره . الهی شکرت
8 مرداد 1391

پسر کوچولوی باباو مامان

دیروز وقتی بغلت می کردیم همش چشمتو می دوختی به ساعت نظرتو جلب کرده بود . بابایی می گفت پسرم بی تاب اینکه وقت بگذره و زودی  افطار کنیم . همش چشمت به ساعت بود. شیرین تر از همیشه ای . وقتی بابایی از سر کار میاد یه راست میاد سراغت  . میاد و کلی باهات حرف می زنه وبازی می کنه . خیلی دوستت داریم .
2 مرداد 1391